اگر آیینه دل نور و صفایی می داشت
در نظر چهره خورشید لقایی می داشت
۱خرج آب و گل تعمیر نمی شد هرگز
برگ کاه من اگر کاهربایی می داشت
۲دست در دامن خورشید نمی زد شبنم
گل این باغ اگر بوی وفایی می داشت
۳بر سر کوی تو غوغای قیامت می بود
گر شکست دل عشاق صدایی می داشت
۴می گذشت از دل من راست کجا ناوک او
استخوان من اگر بخت همایی می داشت
۵به جفا دل ز تو شد قانع و دشمنکام است
آه اگر از تو تمنای وفایی می داشت
۶بیخبر می گذرد عمر گرامی افسوس
کاش این قافله آواز درایی می داشت
۷دل نهاد قفس جسم نمی شد صائب
دل سرگشته اگر راه به جایی می داشت
۸