دل صد چاک اگر دست ز تن برمی داشت
راه چون شانه در آن زلف معنبر می داشت
۱آن که گریان به سر خاک من آمد چون شمع
کاش در زندگی از خاک مرا برمی داشت
۲دل بی حوصله سرشار ز می می گردید
چون سبو دست طلب گر به ته سر می داشت
۳می توانستم ازان لب، دهنی شیرین کرد
خال اگر چشم ازان کنج دهن برمی داشت
۴گر به همیان زر افزوده شدی طول حیات
زندگی بیش ز درویش، توانگر می داشت
۵اگر آیینه نمی بود ز روشن گهران
که چراغی به سر خاک سکندر می داشت؟
۶صورتی داشت فکندن به زمین حرف مرا
اگر آن آینه رو طوطی دیگر می داشت
۷نتوان کند دل از صورت شیرین، ور نه
کوه را ناله فرهاد ز جا برمی داشت
۸همه را در سر و کار تو به رغبت می کرد
صائب دلشده گر صد دل دیگر می داشت
۹