پشت آیینه بود پرده مستوری زشت
زاهد از کعبه همان به که نیاید به کنشت
۱اختر ما ز سیه روزی طالع داغ است
دیده شور خورد خون جگر از رخ زشت
۲عشق تردست تو دهقان غریبی است که تخم
تا نشد سوخته، در مزرع امید نکشت
۳چند از چرخ بلا زاید و بردارد خاک؟
تا کی این حامله فتنه بود بر سر خشت؟
۴هر که قالب تهی از جلوه قد تو کند
راست چون سرو برندش به خیابان بهشت
۵آن که بر خرمن ما سوختگان آتش زد
دانه خال تو بر آتش یاقوت برشت
۶مهر برداشت ز لب، صبح قیامت خندید
پرده افکند ز رخ، در پس در ماند بهشت
۷بی تکلف، غزل صائب شیرین سخن است
غزلی را که توان با غزل خواجه نوشت
۸