باید آهسته ز پیران جهان دیده گذشت
نتوان تند به اوراق خزان دیده گذشت
۱چشم شوخ که مرا در دل غم دیده گذشت؟
کز تپیدن، دلم از آهوی رم دیده گذشت
۲وقت آن بی سر و پا خوش که در ایام بهار
سبک از باغ چو اوراق خزان دیده گذشت
۳دارد از گرمروان داغ، مرا سیر شرار
که به یک چشم زدن زین ره خوابیده گذشت
۴طفلی از بیخبری ها ز لب بام افتاد
سخنی بر لب هر کس که نسنجیده گذشت
۵دست و دامان تهی رفت برون از گلزار
هر که از مردم فهمیده، نفهمیده گذشت
۶خنده رو سر ز دل خاک برآرد چون صبح
غنچه هر که ازین باغ، نخندیده گذشت
۷از جهان چشم بپوشان که ازین خارستان
گل کسی چید که با دیده پوشیده گذشت
۸زلف مشکین تو یک عمر تأمل دارد
نتوان سرسری از معنی پیچیده گذشت
۹آه نگذاشت اثر از دل صد پاره من
چون نسیمی که بر اوراق خزان دیده گذشت
۱۰از دو سر، عدل ترازوی گران تمکینی است
که نرنجاند کسی را و نرنجیده گذشت
۱۱کرد خون در جگر خار علایق صائب
هر که زین مرحله با دامن برچیده گذشت
۱۲