غبار هستی ما پرده دار سیلاب است
کتان طاقت ما شیر مست مهتاب است
۱دهان شیر بود خوابگاه وادی عشق
حصار عافیت این محیط، گرداب است
۲چنان ز سیر چمن خاطرم گزیده شده است
که شاخ گل به نظر آستین قصاب است
۳عیار آتش روی ترا چه می داند؟
هنوز دیده آیینه در شکرخواب است
۴اگر ز غیبت ما در حضور می افتند
حضور خاطر ما در حضور احباب است
۵ترا چه بهره ز رنگینی کلام بود؟
که همچو طفلان چشمت به سرخی باب است
۶به دور زلف تو کفر آنچنان رواج گرفت
که طاق نسیان امروز طاق محراب است
۷سر مشاهده عیب خود اگر داری
کدام آینه بهتر ز عالم آب است؟
۸چرا خموش نگردند طوطیان صائب؟
سخن شناس درین روزگار نایاب است
۹