دل شکسته به قرب خدای راهبرست
که شیشه چون شکند در دکان شیشه گرست
۱صفای آب روان بیشتر ز استاده است
چه نعمتی است که عمر عزیز در گذرست
۲ز دست کوته خود ناامید چون باشم؟
که جای بهله کوتاه دست بر کمرست
۳شبی است همچو شب زلف او دراز مرا
که آفتاب قیامت ستاره سحرست
۴زنان سوخته رزقش همیشه آماده است
چو لاله هر که درین باغ آتشین جگرست
۵تو آن نه ای که به دوری ز دیده دور شوی
که روزگار جوانی همیشه در نظرست
۶شعور، آینه دار هزار تفرقه است
خوشا کسی که ز وضع زمانه بیخبرست
۷شراب لعل به اندازه صرف کن زنهار
که خون زیاده چو گردید رزق نیشترست
۸ز حسن بیش بود بهره دوربینان را
گل نچیده دوامش ز چیده بیشترست
۹ز خار تشنه جگر نگذرند صائب خشک
که پای آبله پایان عشق دیده ورست
۱۰