ترا ز جان غم مال ای خسیس بیشترست
علاقه تو به دستار بیشتر ز سرست
۱خطر به قدر فزونی است مالداران را
که خون فاسد، آهن ربای نیشترست
۲مریز پیش بخیل آب روی خود زنهار
که آب تیشه سزاوار نخل بی ثمرست
۳زمین پاک بود کهربای دانه پاک
صدف ز پاکی دامن همیشه پرگهرست
۴ز آفتاب نگردد به رنگ و بو غافل
درین ریاض چو شبنم کسی که دیده ورست
۵ترا ز داغ عزیزان رفته نیست خبر
وگرنه لاله این باغ، پاره جگرست
۶زبان شکوه ندارم ز خاکساریها
چگونه سبز شود دانه ای که پی سپرست؟
۷درآ به عالم بی انقلاب بیرنگی
که ماهتاب و کتان همچو شیر با شکرست
۸یکی هزار شد از سینه بیقراری دل
به مرغ وحشی ما آشیانه بال و پرست
۹ز پرده سوزی شب، صبح شد گریبان چاک
عدوی پرده خویش است هر که پرده درست
۱۰به مرگ باز نمانند سالکان ز طلب
میان ره نکند خواب هر که دیده ورست
۱۱می رسیده ز خم جلوه می کند در جام
نهفته های پدر جمله ظاهر از پسرست
۱۲به قدر پاس ادب فیض می رساند حسن
که جای بهله کوتاه دست، بر کمرست
۱۳ز دلشکستگی خود غمین مشو صائب
که شیشه چون شکند در دکان شیشه گرست
۱۴