مگیر غفلت خود سهل اگر چه یک نظرست
که تخم دوزخ عالم گداز یک شررست
۱میان خرمن گل غوطه چون تواند زد؟
هنوز بلبل ما در حجاب بال و پرست
۲به قرب ظاهری از وصل فیض نتوان برد
بیاض چشم صدف از ندیدن گهرست
۳شکفته باش که در حلقه رضاکیشان
جبین گشاده چو افتاد از بلا سپرست
۴نفس درازی بلبل دلیل بیدردی است
که در جگر شکند ناله ای که با اثرست
۵ز حرف سخت ندارند باک بی ثمران
که سنگ را سر پیوند نخل بارورست
۶مریز خار به راه من ای سیاه درون
که خون در آبله اهل درد نیشترست
۷فغان که رشته بی پا و سر نمی داند
که آب و رنگ و جودش ز پرتو گهرست
۸اگر چه عشق فتاده است لامکان پرواز
خیال صائب ما را بلندی دگرست
۹