بهار عنبر شبها سفیده سحرست
خوشا کسی که ازین نوبهار بهره ورست
۱چرا ز سنگ ملامت شکسته دل باشم؟
که همچو موج مرا از شکست بال و پرست
۲به خود فروشدگان فارغند از آشوب
کمند وحدت گرداب، موجه خطرست
۳نگاه دار گرت چون عقیق آبی هست
که خضر بادیه عشق، آتشین جگرست
۴کدام شاخ گل امشب گذشت ازین بستان؟
که همچو سبزه خوابیده سرو پی سپرست
۵چه سود نعمت بسیار تنگ روزی را؟
ز بحر، قطره آبی وظیفه گهرست
۶همیشه می کشد از روی باغبان خجلت
چو سرو و بید درین باغ هر که بی ثمرست
۷حضور هر دو جهان فرش آستان کسی است
که زرنگار سرایش ز روی همچو زرست
۸اگر چه کوه غم عشق سخت سنگین است
نظر به طاقت فرهاد، سایه کمرست
۹من و ملازمت غم، که دستگاه نشاط
ز چشم مردم این روزگار تنگترست
۱۰درازتر بود از رشته رنج باریکش
درین بساط چو سوزن کسی که دیده ورست
۱۱شود ز گوشه نشینی فزون رعونت نفس
سگ نشسته ز استاده سرفرازترست
۱۲حضور خاطر اگر هست در شکیبایی است
دلی که صبر ندارد همیشه در سفرست
۱۳خبر ز درد ندارند بیغمان صائب
وگرنه منت صندل بتر ز دردسرست
۱۴