ز سیم و زر نظر بی نیاز ما سیرست
غبار خاطر ارباب فقر اکسیرست
۱به غیر آه نداریم در جگر چیزی
متاع خانه ما چون کمان همین تیرست
۲به احتیاط قدم در طریق عشق گذار
که داغ لاله این دشت، دیده شیرست
۳مجو نشاط جوانی ز چرخ کم فرصت
که صبح تا نفسی راست می کند، پیرست
۴طریق صدق کی قطع می تواند کرد
که همچو صبح جهانتاب با دو شمشیرست
۵به درد خویش نسازیم، با دوا چه کنیم
کدام خواب پریشان بتر ز تعبیرست؟
۶شریک دولت خود را نمی توانم دید
به چشم غیرت من مرغ نامه بر، تیرست
۷مرا به بند چه حاجت، که داغهای جنون
چو داد دست به هم، حلقه های زنجیرست
۸مدار دست ز دامان جستجو صائب
که روی کعبه نهان زیر زلف شبگیرست
۹