به هر که می نگرم زیر چرخ دلگیرست
که میهمان لئیم از حیات خود سیرست
۱گهر ز گرد یتیمی تمام می گردد
مس و جود مرا درد باده اکسیرست
۲پیاله چشم و چراغ است شیر گیران را
به چشم بیجگران گرچه دیده شیرست
۳کنار کشت مده موسم بهار از دست
که موج سبزه به پای نشاط زنجیرست
۴مباش سرکش و مغرور و بی ادب که هدف
همیشه از رگ گردن نشانه تیرست
۵ز پیچ و تاب ندارد گزیر روشندل
ز موج خویشتن آب روان به زنجیرست
۶چه سود جوهر ذاتی چو کارفرما نیست؟
که بی کش، دم شمشیر پشت شمشیرست
۷ز خضر وحشت سیلاب می کنم صائب
خرابی دل مغرور من ز تعمیرست
۸