چو شبنم آن که درین بوستان سحرخیزست
مدام ساغرش از صاف عیش لبریزست
۱به خال گوشه ابروی او مبین گستاخ
که چون ستاره دنباله دار خونریزست
۲فغان که نرگس بیمار خوبرویان را
شکستن دل ما چون شکست پرهیزست
۳همیشه در دل فرهاد می کند جولان
چه شد که دامن شیرین به دست پرویزست
۴زمان حسن قدیم ترا که می داند؟
که آسمان یکی از سبزه های نوخیزست
۵ز آتش نفس گرم ما خطر دارد
چو خار، محتسب شهر اگر چه سر تیزست
۶ز آسمان کهنسال دلخراش ترست
اگر چه سبزه رخسار یار، نوخیزست
۷ز سنگ، چشمه خون می کند روان صائب
ز بس که درد دل من سرایت آمیزست
۸