مرا ز دور تماشای خط یار بس است
که برگ عیش جنون، بویی از بهار بس است
۱ز حسن، دعوی خون نیست شیوه عاشق
که خونبهای حنا، پای بوس یار بس است
۲نظر به ناز و نعیم وصال نیست مرا
که مزدکار من از عشق، ذوق کار بس است
۳مرا ملاحظه از ترکتاز گردون نیست
که خاکساری من، گرد من حصار بس است
۴قدم به کلبه من رنجه گو نسازد یار
مرا ز وعده او، ذوق انتظار بس است
۵شکار اگر چه درین پهن دشت بسیارست
مرا گرفتن عبرت ز روزگار بس است
۶برای زیر و زبر کردن بنای شکیب
سبک عنانی آن زلف تابدار بس است
۷لوای همت عالی ز نه سپهر گذشت
پی شکستن این قلب، یک سوار بس است
۸درین بساط، من تیره بخت را صائب
چو داغ لاله ز خون جگر حصار بس است
۹