به دام خلق مقید شدن گل هوس است
شکارهرزه مرس همچو موج خار و خس است
۱ز خوان رزق، هما استخوان نمی یابد
شکر وظیفه مورست و روزی مگس است
۲ترا ستیزه به انجم نمودن از خامی است
جدل به سنگ کند میوه ای که نیمرس است
۳دوبار بر رخ او دیدن از مروت نیست
نگاه اول من چون نگاه باز پس است
۴ز رحمتش به گنه ناامید نتوان شد
غبار خاطر دریا ز سیل، یک نفس است
۵منه به نقش و نگار زمانه دل صائب
که پیش سیل حوادث تمام خار و خس است
۶