زمین ز سایه ابر بهار گلپوش است
ز جوش لاله و گل خون خاک در جوش است
۱نسیم لطف بهار از شمار بیرون است
فغان که غنچه این باغ، تنگ آغوش است
۲ازان جهان حلاوت همین خبر دارم
که رخنه دل هر مور، چشمه نوش است
۳فریب عجز مخور از ضعیف نالی خصم
که مرگ رهرو غافل ز چاه خس پوش است
۴دهان مار شد از حرف تلخ، گوش مرا
خوشا کسی که درین بزم پنبه در گوش است
۵به چشم سلسله زلف آب می گردد
چه روشنی است که با صبح آن بناگوش است
۶فروغ گوهر بینش گرفته است غبار
تمیز مردم این روزگار در گوش است
۷در آن مقام که من قطره می زنم صائب
غبار هستی کونین، گرد پاپوش است
۸