ز خود برآ که سر کوی یار نزدیک است
قرارگاه دل بیقرار نزدیک است
۱ز غفلت تو ره کوی یار خوابیده است
وگرنه بحر به سیل بهار نزدیک است
۲توان به نور بصیرت به اهل دل پیوست
به وصل سوخته جانان شرار نزدیک است
۳ببر ز خویش، به سر رشته بقا پیوند
که دست شانه به زلف نگار نزدیک است
۴دلی که سوخته داغ گلعذاران است
به صبح همچو شب نوبهار نزدیک است
۵ز کاهلی نگذاری تو پای خود به حساب
وگرنه وعده روزِ شمار نزدیک است
۶اگر چه چشمه خورشید از نظر دورست
به چشم شبنم شب زنده دار نزدیک است
۷ز عاجزی به تو مشکل شده است دل کندن
وگرنه آب به این جویبار نزدیک است
۸شده است بر تو ز هشیاری این گریوه بلند
به کبک مست، سر کوهسار نزدیک است
۹هزار کعبه به هر گوشه دل افتاده است
اگر تو دور نیفتی شکار نزدیک است
۱۰ز باده توبه در ایام نوجوانی کن
برآ ز بحر خطر تا کنار نزدیک است
۱۱رسیده است ز دل بر زبان حکایت عشق
به سفتن این گهر شاهوار نزدیک است
۱۲دماغ کار نمانده است کارفرما را
وگرنه دست و دل ما به کار نزدیک است
۱۳ازان به قیمت می جان دهند مخموران
که رنگ می به لب لعل یار نزدیک است
۱۴امیدها به خط تاه روی او دارم
چو توبه ای که به فصل بهار نزدیک است
۱۵چه همچو غنچه فرو رفته ای به خود صائب؟
گرهگشایی باد بهار نزدیک است
۱۶