حضور سوخته عشق در دل تنگ است
که آرمیده بود تا شرار در سنگ است
۱ز خود چگونه برآیم، که آسمان بلند
ز بار خاطر من سبزه ته سنگ است
۲ز رنگ عالم ایجاد، بوی خون شنود
کسی که روی دلش در جهان بیرنگ است
۳دل رمیده به معشوق هم نمی سازد
که این پلنگ به ماه و ستاره در جنگ است
۴بساط چرخ و گهرهای شاهوار نجوم
به چشم وحشت من دامنی پر از سنگ است
۵امیدها به هنر داشتم، ندانستم
که بخت سبز بر آیینه هنر زنگ است
۶فریب نازکی دست آن نگار مخور
که در فشردن دل، سخت آهنین چنگ است
۷همین که راه به دستت فتاد، راهی شو
که سنگ راه سبکرو، شمار فرسنگ است
۸متاع هر دو جهان را به رونما دادیم
هنوز حسن غیور ترا ز ما ننگ است
۹مگر زمین دگر از غبار دل سازیم
وگرنه روی زمین بر جنون ما تنگ است
۱۰نمی بریم به میخانه دردسر صائب
شراب لعلی ما چهره های گلرنگ است
۱۱