جهان به راه شناسان دیده ور تنگ است
فضای بادیه بر چشم راهبر تنگ است
۱ز آفتاب جهانتاب، شکوه ات بیجاست
ترا که کاسه دریوزه چون قمر تنگ است
۲به جوش مستی ما ظرف آسمان چه کند؟
که لامکان به روانهای بیخبر تنگ است
۳به بوسه ای دل ما شاد کن در آخر حسن
که وقت ما و تو ای نازنین پسر تنگ است
۴سیه ز تنگی جا گشت خون لاله من
فضای دست بر این آتشین جگر تنگ است
۵به آسمان چه گریزی ز عشق بی زنهار؟
که دست تیغ درازست و این سپر تنگ است
۶به وسعت نظر از رزق صلح کن زنهار
که صاحبان زر و سیم را نظر تنگ است
۷میان بادیه در تنگنای زندانی
ترا که دایره خلق در سفر تنگ است
۸چه سود قرب کریمان خسیس طبعان را؟
که سوزن ار چه ز عیسی بود، نظر تنگ است
۹کجا در آن دل سنگین کند سرایت آه؟
که رشته پر گره و کوچه گهر تنگ است
۱۰برون میار سر از کنج آشیان صائب
که رشته کوته و میدان بال و پر تنگ است
۱۱