دل رمیده ما را صدای پا سنگ است
بر آبگینه ما نقش آشنا سنگ است
۱به بوی سوختگان مغز ما می شود بیدار
اگر چه همچو شرر خوابگاه ما سنگ است
۲چه شد که باد مخالف ندارد این دریا
که هر نفس زدنی بر حباب ما سنگ است
۳چنان شده است ز سودا مرا دماغ ضعیف
که داغ بر سر بی مغزم، آسیا سنگ است
۴امید صبح سعادت چنان گداخت مرا
که استخوان مرا سایه هما سنگ است
۵همان به پله میزان عشق بی وزنم
اگر چه درد مرا کوه قاف، پا سنگ است
۶شکستگی است زبان سؤال را پر و بال
وگرنه کاسه دریوزه را سزا سنگ است
۷مکن شکستگی خود به بیغمان اظهار
که مومیایی این قوم بی حیا سنگ است
۸ترا چراغ بصیرت ز غفلت است خموش
که چشم بسته بود تا شرار با سنگ است
۹ز ناله ام دل بلبل به خاک و خون غلطید
که شیشه دل عشاق را نوا سنگ است
۱۰خمار خنده بیهوده سخت می باشد
عجب نباشد اگر کبک را غذا سنگ است
۱۱مکن به سنگ دل سخت یار را نسبت
که در میانه تفاوت ز شیشه تا سنگ است
۱۲علاج خشکی سودا مجو ز صندل تر
که دردهای گرانسنگ را دوا سنگ است
۱۳همان به دست کسان است چشم ما صائب
اگر چه همچو فلاخن غذای ما سنگ است
۱۴