زمین ز جلوه قربانیان گلستان است
بریز خون صراحی که عید قربان است
۱غبار هستی خود را بشو به زمزم اشک
که محرم است، ازین جامه هر که عریان است
۲به راه کعبه گل، پای سعی رنجه مکن
که دستگیری مردم هزار چندان است
۳برآ ز عالم گل، باش در حرم دایم
که از طواف، غرض قطع این بیابان است
۴به خصم گل زدن از دست من نمی آید
وگر نه آبله ام تشنه مغیلان است
۵ببند در به رخ آرزو اگر مردی
وگرنه بستن سد سکندر آسان ا ست
۶خط مسلمی از گردش سپهر مجوی
که این پیاله به نوبت مدام گردان است
۷دل رمیده من در میان خلق، بود
سفینه ای که عنانش به دست طوفان است
۸چگونه فکر اقامت کند درین میدان؟
سری که در خم فرمان هفت چوگان است
۹مجوی در صدف تن ز جان پاک قرار
که بیقرار بود گوهری که غلطان است
۱۰ز یاد آن خط مشکین، دل شکسته من
همیشه تازه و تر چون سفال ریحان است
۱۱به سیم قلب شدم قانع و ز بیقدری
بهای یوسف من بار بر عزیزان است
۱۲تسلی دل بیتاب من به نامه خشک
علاج رعشه دریا به دست مرجان است
۱۳چه نسبت است ندانم به زلف یار، مرا
که عالمی ز پریشانیم پریشان است
۱۴ز دور باش رقیبان نهال قامت تو
گران به دیده مردم چو چوب دربان است
۱۵شکستن کمر کوه قاف چندان نیست
به مور هر که مدارا کند سلیمان است
۱۶مراست خاتم اقبال از جهان صائب
که مور من طرف حرف با سلیمان است
۱۷