عنان نفس کشیدن جهاد مردان است
نفس شمرده زدن ذکر اهل عرفان است
۱زمانه بوته خار از درشتخویی توست
اگر شوی تو ملایم جهان گلستان است
۲نهاد سخت تو سوهان به خود نمی گیرد
وگرنه پست و بلند زمانه سوهان است
۳به جان مضایقه با لعل دلستان مکنید
که ماه مصر به این سیم قلب ارزان است
۴مشو چو بدگهران غافل از سفیده صبح
که زیر این کیف بی مغز بحر پنهان است
۵بلاست نفس، عنان چون ز دست عقل گرفت
عصا چو از کف موسی فتاد ثعبان است
۶ز جان سوخته چشم یقین شود روشن
ترا خیال که این سرمه در صفاهان است
۷گذشت عمر و نکردی کلام خود را نرم
ترا چه حاصل ازین آسیای دندان است؟
۸ازان ز سایه اهل کرم گریزانم
که رد خلق شدن در قبول احسان است
۹رهین منت نه آسیا چرا باشم؟
مرا که از لب افسوس خود لب نان است
۱۰زمین ز پرورش ما فراغتی دارد
سفال تشنه جگر را چه فکر ریحان است؟
۱۱ز داغ کعبه سیاهی چرا نمی افتد؟
اگر نه سوخته عشق لاله رویان است
۱۲اگر خورم جگر خویش از پریشانی
همان ز چشم حسودان مرا نمکدان است
۱۳نواشناس درین روزگار نایاب است
وگرنه خامه صائب هزار دستان است
۱۴