ز داغ، سینه پر تیر من گلستان است
ز چشم شیر، نیستان من چراغان است
۱دلی که نقش تعلق به خود نمی گیرد
اگر به دست فتد، خاتم سلیمان است
۲پیاله ای که ترا وا رهاند از هستی
اگر به هر دو جهان می دهند، ارزان است
۳شکسته دل نتوان کرد خردسالان را
وگرنه شهر به دیوانه تو زندان است
۴گرفته است غم آب و دانه روی زمین
ز فکر رزق، جهان یک دل پریشان است
۵کباب مست مرا بی نمک به بزم آرید
پیاله تا به لبش می رسد، نمکدان است
۶کباب سوخته را اشک نیست، حیرانم
که چون ز خون دل من جهان گلستان است
۷درین بساط، چراغی که از نسیم فنا
به جان خویش نلرزد چراغ ایمان است
۸ز پاس شرم تو تن داده ام به بند لباس
وگرنه حلقه فتراک من گریبان است
۹مریز آب رخ خود برای نان صائب
که آبرو چو شود جمع، آب حیوان است
۱۰به چرب نرمی دشمن مرو ز ره صائب
که دام مکر درین خاک نرم پنهان است
۱۱