سیاهِ روی عقیق از جدایی یمن است
کبودِ چهره یوسف ز دوری وطن است
۱ز پرتو دل روشن چو شمع در فانوس
همیشه خلوت من در میان انجمن است
۲ز تهمت است چه اندیشه پاکدامن را؟
که صبح صادق یوسف ز چاک پیرهن است
۳اگر حیات ابد خواهی از سخن مگذر
که آب خضر نهان در سیاهی سخن است
۴ز مرگ، روز هنرور نمیشود تاریک
که برقِ تیشه، چراغ مزار کوهکن است
۵برون میار سر از کنج خامشی زنهار
که در گداز بود شمع تا در انجمن است
۶سفینهاش به سلامت نمیرسد به کنار
به چار موجه صحبت دلی که ممتحن است
۷ز بس که مرده دل افتادهای نمیبینی
که چهره تو ز موی سفید در کفن است
۸به آب خضر تسلی نمیشود صائب
دهان سوخته جانی که تشنه سخن است
۹