صفای حسن تو از خط به جای خویشتن است
درین غبار همان بر صفای خویشتن است
۱هنوز می چکد از چهره تو آب حیات
هنوز سرو قدت در هوای خویشتن است
۲اگر چه حسن تو از خط شده است پا به رکاب
سبک عنانی زلفت به جای خویشتن است
۳هنوز گردش چشم تر است دور بجا
هنوز گوش تو مست نوای خویشتن است
۴هنوز آن صف مژگان ز هم نپاشیده است
هنوز چشم تو محو لقای خویشتن است
۵هنوز مرکز حسن است خال مشکینت
هنوز زلف تو زنجیر پای خویشتن است
۶هنوز لطف بجا صرف می شود بیجا
هنوز رنجش بیجا به جای خویشتن است
۷نبسته است به زنجیر پای ما را عشق
قلاده سگ ما از وفای خویشتن است
۸ز تنگنای صدف بی حجاب بیرون آی
که گوهر تو نهان در صفای خویشتن است
۹دماغ بنده نوازی نمانده است ترا
وگرنه بندگی ما به جای خویشتن است
۱۰ز آشنایی مردم حذر کند صائب
کسی که از ته دل آشنای خویشتن است
۱۱