چراغ خلوت جان روشنایی سخن است
بهار زنده دلان آشنایی سخن است
۱اگر سخن به دل از گوش پیشتر نرسد
یقین شناس که از نارسایی سخن است
۲ز نقطه تخم محبت فشانده در دلها
ز نوخطان که به مردم ربایی سخن است؟
۳چو غنچه سر به گریبان خود فرو بردن
گل سر سبد آشنایی سخن است
۴ز شاهدان معانی جدا شدن سخت است
دل دو نیم قلم از جدایی سخن است
۵مکیدن سر انگشت خامه چون طفلان
گواه بی کسی و بینوایی سخن است
۶ز خنده اش جگر شیر آب می گردد
که را تحمل تیغ آزمایی سخن است؟
۷زلال خضر، گره در سیاهی ظلمات
چو خون مرده ز شرم روایی سخن است
۸قلم به تیغ ازین راه سر نمی پیچد
چه لذت است که در جبهه سایی سخن است
۹شکست زلف سخن می شود درست از من
دل شکسته من مومیایی سخن است
۱۰گداییی که به آن فخر می توان کردن
میان اهل سخاوت، گدایی سخن است
۱۱گذشت عمر مرا چون قلم درین سودا
همان مقدمه آشنایی سخن است
۱۲اگر سکندر از آیینه ساخت لوح مزار
چراغ تربت من روشنایی سخن است
۱۳کجاست شهرت من پای در رکاب آرد
هنوز اول عالم گشایی سخن است!
۱۴مرا چو معنی بیگانه مغتنم دانید
که آشنایی من آشنایی سخن است
۱۵گذاشتی سر خود چون قلم درین سودا
دگر که همچو تو صائب فدایی سخن است؟
۱۶