زبان شکوه من چشم خونفشان من است
چو طفل بسته زبان گریه ترجمان من است
۱مرا به حرف کجا روز حشر بگذارد؟
ز شرم حسن تو بندی که بر زبان من است
۲به داستان سر زلف کوتهی مرساد!
که تا به کعبه مقصود نردبان من است
۳ز من بود سخن راست هر که می گوید
خدنگ راست رو از خانه کمان من است
۴حذر نمی کنم از تیغ زهرداده سرو
که طوق عشق چو قمری خط امان من است
۵به بال سایه پریدن ز کوته اندیشی است
وگرنه بال هما فرش آستان من است
۶هما ز سایه من غوطه می خورد در نیش
ز بس که نیش ملامت در استخوان من است
۷به اوج عرش سخن را رسانده ام صائب
بلند نام شود هر که در زمان من است
۸