شراب کهنه که روشنگر روان من است
مصاحب من و پیر من و جوان من است
۱ز فیض بیخودی از هر دو کون آزادم
خط پیاله ز غم ها خط امان من است
۲ز انفعال گنه دل نمی توان برداشت
وگرنه جذبه توفیق همعنان من است
۳چه حاجت است به دریوزه ملال مرا؟
خمیر مایه غم، مغز استخوان من است
۴ازان چو باد صبا گشته ام پریشان سیر
که دست زلف بلند تو در میان من است
۵دگر چه کار کند سعی طالع وارون؟
که خضر در پی پیچیدن عنان من است
۶چراغ مرده من آفتاب چون نشود؟
که یک جهان دل روشن نگاهبان من است
۷به هر روش که فلک سیر می کند شادم
که این سمند سبکسیر، زیر ران من است
۸بهار در پس دیوار باغ پنهان شد
ز بس که منفعل از چشم خونفشان من است
۹چگونه سر ز خجالت برآورم از خاک؟
گلی نچید ز من آنکه باغبان من است
۱۰نکرده صید ازین صیدگاه چون نروم؟
که گر هما فکنم، زور بر کمان من است
۱۱بهار با نفس آتشین لاله و گل
کباب گرمی هنگامه خزان من است
۱۲نظر به نعمت الوان روزگارم نیست
چو شمع، توشه من جسم ناتوان من است
۱۳بساط سحر کلامان به یکدگر پیچید
عصای موسی من کلک ناتوان من است
۱۴ز پاره گشتن پیوند جسم معلوم است
که ماه در ته پیراهن کتان من است
۱۵درین غزل به تأمل نگاه کن صائب
که بهترین غزلهای اصفهان من است
۱۶