منم که معنی بیگانه آشنای من است
نهال خامه من باغ دلگشای من است
۱چو نقش، پا ننهم از گلیم خود بیرون
حصار عافیت من ز نقش پای من است
۲به فکر باغ و غم آسیا چرا باشم؟
که آسمان و زمین باغ و آسیای من است
۳هزار خوشه پروین به نیم جو نخرم
که رزق من ز دو چشم ستاره زای من است
۴به پاکی گهر من چرا ننازد بحر؟
که خانه صدفش روشن از صفای من است
۵ز مهر کاسه دریوزه چون به کف دارد؟
اگر نه صبح گدای در سرای من است
۶نه آتشم که مرا خار دستگیر بود
چو آفتاب همان نور من عصای من است
۷درین زمانه که بر شرم پشت پا زده اند
منم که روی نگاهم به پشت پای من است
۸ز روی بستر گل شبنمم چو برخیزد
ز گرد بالش خورشید متکای من است
۹به چشم ظاهر اگر تیره ام چو خاکستر
هزار آینه رو، تشنه لقای من است
۱۰غبار خاطر من طرفه عالمی دارد
که از درون خورش و از برون قبای من است
۱۱ز آستان قناعت کجا روم صائب؟
که فرش و بستر و بالین و متکای من است
۱۲