کرم در آب و گل چرخ تنگ میدان نیست
به روزنامه خورشید، مد احسان نیست
۱نوشته اند به خون جگر برات مرا
ز فکر نعمت الوان دلم پریشان نیست
۲صدف به کد یمین رزق خویش می گیرد
نم سخاوت ذاتی در ابر نیسان نیست
۳به چشم دقت اگر در وجود سیر کنی
عیان شود که دل ذره تنگ میدان نیست
۴به هوش باش که جان سخن ز آگاهی است
سخن که از سر غفلت بود در او جان نیست
۵خوش است بنده که همخوی صاحبش باشد
کسی که خلق خدایی ندارد انسان نیست
۶درین زمانه که گرگ حسد فراوان است
حصار عافیتی به ز چاه کنعان نیست
۷نوای فاخته من قیامت انگیزست
هزار حیف که سروی درین گلستان نیست
۸خوش است قول که با فعل همزمان باشد
حدیث تو به مگو چون دلت پشیمان نیست
۹نفس درازی بیجا چه می کنی صائب؟
چو گوش نغمه شناسی درین گلستان نیست
۱۰