سزای خواب بود دیده ای که گریان نیست
نفس و بال بود بر دلی که نالان نیست
۱چه نسبت است به عمر ابد شهادت را؟
که آب تیغ، گرانجان چو آب حیوان نیست
۲شد از گرفتگی عقل، کار بر من سخت
سزای سنگ بود پسته ای که خندان نیست
۳تمام رحمت و لطف است عشق بنده نواز
چه شد که آب مروت به چشم اخوان نیست
۴ز درد و داغ محبت مگو به مرده دلان
تنور سرد، سزاوار بستن نان نیست
۵به یک دو هفته ز منت هلال شد، مه بدر
شکستن لب نان سپهر آسان نیست
۶عدم ز قرب جوار وجود زندان است
وگرنه کیست که از زندگی پشیمان نیست؟
۷هوا به دولت پیری مسخر من شد
قد خمیده کم از خاتم سلیمان نیست
۸خلاص کرد مرا شور عشق از عالم
برای داغ، حصاری به از نمکدان نیست
۹خوشم به دامن صحرای بیخودی صائب
که نقش پای غزالی در آن بیابان نیست
۱۰