کدام شب نی کلک من آتش افشان نیست؟
کدام روز که شیری درین نیستان نیست؟
۱دویی به راه نگاه تو خار ریخته است
وگرنه سبزه بیگانه در گلستان نیست
۲نه هر که حرف شناسد به غور حسن رسد
سواد خط بناگوش در دبستان نیست
۳ترا به وادی مشرب گذر نیفتاده است
وگرنه کعبه دل نیز بی بیابان نیست
۴نمی کنی سخن خویش را چرا هموار؟
جز این تمتعی از آسیای دندان نیست
۵توان ز روزن دل چار فصل را دیدن
چنین بنایی در چارسوی امکان نیست
۶در گشاده بود شرط میهمان طلبی
به میهمانی آن کس مرو که خندان نیست
۷کدام مغز که در جستجوی نکهت تو
چو گردباد، سراسر رو بیابان نیست؟
۸همین نه شعله فطرت جگرگداز من است
کدام شمع درین بزمگاه گریان نیست؟
۹غبار تفرقه خاطر از تردد توست
اگر تو جمع شوی روزیت پریشان نیست
۱۰همیشه بر سر آتش بود کباب دلش
مگو به سفره درویش مرغ بریان نیست
۱۱ز هر رهی که دلت می کشد قدم بگذار
که قفل منع درین پره بیابان نیست
۱۲مرا گدایی غم کرد دربدر صائب
مصیبتی بتر از روزی پریشان نیست
۱۳