هشیار زیستن نه ز قانون حکمت است
در کارخانه ای که نظامش به غفلت است
۱این کنج عزلتی که گرفته است شیخ شهر
در چشم اهل دید کمینگاه شهرت است
۲بند از دهان کیسه گشودن، نه از زبان
ای خواجه در طریقه ما شکر نعمت است
۳سوداگرست هر که دهد زر به آبروی
آن کس که بی سؤال دهد اهل همت است
۴دشت گشاده را نشود بستگی نصیب
سین سخا کلید در باغ جنت است
۵از تیغ آفتاب گل و لاله رنگ باخت
شبنم هنوز مست شکرخواب غفلت است
۶در کاسه سری که بود فکر آب و نان
چون آسیا همیشه پر از گرد کلفت است
۷یک کشتی درست به ساحل نمی رسد
زین شورشی که در سر دریای وحدت است
۸گوهر ز اشک ابر سرانجام می کند
صائب کسی که همچو صدف پاک طینت است
۹