با داغ عشق، شعله غیرت نمانده است
گرمی در آفتاب قیامت نمانده است
۱از هیچ سینه رایت آهی بلند نیست
یک سرو در سراسر جنت نمانده است
۲از پیش کهربا گذرد برگ کاه، راست
گیرایی کمند محبت نمانده است
۳هنگامه ساز عشق به کنجی خزیده است
گردی به جا ز شور قیامت نمانده است
۴دریاست آرمیده و سیل است کند سیر
در هیچ مغز، شور محبت نمانده است
۵رنگ حیا ز سیب زنخدان پریده است
در میوه بهشت حلاوت نمانده است
۶خورشید فیض در پس دیوار رفته است
در سایه همای، سعادت نمانده است
۷گردیده است ابر کف ساقیان سراب
در گوهر شراب، سخاوت نمانده است
۸ادراک سر به جیب خموشی کشیده است
خاکستری ز شعله فطرت نمانده است
۹خضر آب زندگی به سکندر نمی دهد
در طبع روزگار مروت نمانده است
۱۰گرد نفاق روی زمین را گرفته است
در هیچ دل صفای محبت نمانده است
۱۱آفاق را تزلزل خاطر گرفته است
آرام در بهشت قناعت نمانده است
۱۲از برگریز حادثه در باغ روزگار
رنگینی از برای حکایت نمانده است
۱۳تنها نه ساز اهل زمین است بی نوا
در چنگ زهره پرده عشرت نمانده است
۱۴بیچاره ای که رم کند از خود کجا رود؟
آسودگی به گوشه عزلت نمانده است
۱۵یک اهل دل که مرهم داغ درون شود
در هیچ شهر و هیچ ولایت نمانده است
۱۶خرسند نیستیم که خامش نشسته ایم
ما را دماغ شکر و شکایت نمانده است
۱۷لخت جگر ز میوه فردوس نیست کم
افسوس ،قدردانی نعمت نمانده است
۱۸پیداست چیست حاصل آینده حیات
از رفته چون به غیر ندامت نمانده است
۱۹موی سفید، مشرق صبح ندامت است
صائب به توبه کوش که فرصت نمانده است
۲۰