دود دلی ز ابر گهربار مانده است
داور تری ز قلزم زخار مانده است
۱روشندلان به تیره دلان جا سپرده اند
کف از محیط، از آینه زنگار مانده است
۲بکسر زبان دعوی بی معنی اند خلق
برگی به نخل معرفت از بار مانده است
۳صبح شعور، مست شکر خواب غفلت است
افسانه ای ز دیده بیدار مانده است
۴از عرض علم، مانده به جا عرض سینه ای
از اهل حال، جبه و دستار مانده است
۵داند که من ز جسم گرانجان چه می کشم
دامان هر که در ته دیوار مانده است
۶تا صبح حشر هست مرا کار در کفن
در سینه بس که نشتر آزار مانده است
۷از حیرت خرام تو این چرخ آبگون
چون آب آبگینه ز رفتار مانده است
۸طوفان گره شده است مرا در دل تنور
تا مهر شرم بر لب اظهار مانده است
۹در زردی آفتاب قیامت نهاد روی
امید من به وعده دیدار مانده است
۱۰جوهر به چشم آینه خاشاک گشته است
تا ناامید ازان گل رخسار مانده است
۱۱در تنگنای سینه صائب خیال دوست
پیغمبر خداست که در غار مانده است
۱۲