باریکتر چرا نشوم از میان دوست؟
می بایدم گذشت ز تنگ دهان دوست
۱هر کوچه کهکشانی و هر خانه مشرقی است
از فیض آفتاب ثریا فشان دوست
۲نتوان به خامه دو زبان حرف دوست گفت
لب بسته ایم یکقلم از داستان دوست
۳از گیرودار سبحه و زنار فارغ است
دستی که ماند در ته رطل گران دوست
۴من کیستم که روی نتابم ازین مصاف؟
گردون زره شده است ز زخم سنان دوست
۵باید به زخم چنگل شهباز تن دهد
چون بهله هر که دست کند در میان دوست
۶یک موی در میان من و او نمانده است
پیچیده ام چو تاب به موی میان دوست
۷سنگ نشان ز حالت منزل چه آگه است؟
از دیر و کعبه چند بپرسم نشان دوست؟
۸عاشق به کعبه حاجت خود را نمی برد
خاک مرا عشق بود آستان دوست
۹بر هر که دست می زنم از دست رفته است
در حیرتم که از که بپرسم نشان دوست؟
۱۰صائب زبان بگز که درین انجمن کلیم
تا دست و لب نسوخت، نشد همزبان دوست
۱۱