از لخت دل مرا مژه در چشم تر شکست
چون شاخ نازکی که ز جوش ثمر شکست
۱چون تیغ آب جوهر من شد زیادتر
چندان که روزگار مرا بیشتر شکست
۲جای شراب عشق نگیرد شراب عقل
نتوان خمار بحر به آب گهر شکست
۳در عاشقی همین دل بلبل شکسته نیست
اول سبوی غنچه درین رهگذر شکست
۴از جام غیر، آن لب میگون زیاد نیست
باید خمار خود ز شراب دگر شکست
۵گردید توتیای قلم استخوان من
از بس مرا فراق تو بر یکدگر شکست
۶مژگان اشکبار تو ای شمع انجمن
صد تیغ آبدار مرا در جگر شکست
۷خون می گشاید از رگ الماس سایه اش
آن نیش غمزه ای که مرا در جگر شکست
۸صائب چه شکرهاست که ما را چو زلف، یار
در هر شکستنی به طریق دگر شکست
۹