نتوان ز دل غبار ملال از شراب شست
زنگ از جبین آینه نتوان به آب شست
۱از می خمار آن لب میگون ز دل نرفت
داغ شراب را نتواند شراب شست
۲صافی نمی شود دل صد پاره بی گداز
گل رنگ خون ز چهره به اشک گلاب شست
۳از بخت تیرگی به گرستن نمی رد
چون خط سرنوشت که نتوان به آب شست
۴در غیرتم که انجم شب زنده دار را
تردستی خیال که از دیده خواب شست؟
۵چندان ز شرم روی تو زد غوطه در عرق
کز روی ماه داغ کلف آفتاب شست
۶از روی شرمگین تو گلگونه حیا
هر چند خون خورد، نتواند شراب شست
۷با عشق هر که مسلک عقل اختیار کرد
از آب خضر دست به موج سراب شست
۸یک رشته تاب مهر تو از دل بجا نماند
داغ از کتان من تری ماهتاب شست
۹در خون دل مرو که سیه روی می شود
هر اخگری که چهره به اشک کباب شست
۱۰از دل به می نرفت کدورت که از گهر
مشکل توان غبار یتیمی به آب شست
۱۱صائب به می ز دل نتوان تیرگی زدود
از لاله داغ را نتواند سحاب شست
۱۲