از لعل آبدار تو طرفی نظر نبست
از شور بحر در صدف ما گهر نبست
۱چشمی که شد به روی سخن باز چون قلم
یک قطره آب خویش به جوی دگر نبست
۲زان دم که لعل او به شکر خنده باز شد
در نیشکر ز رعشه غیرت شکر نبست
۳در آتشم ز آینه کز شوق دیدنت
تا باز کرد دیده خود را دگر نبست
۴از برگ عیش ماند تهی جیب و دامنش
چون لاله هر که داغ ترا بر جگر نبست
۵روی زمین گذر که سیل حوادث است
هر کس میان گشود در اینجا، کمر نبست
۶هر برگ سبز او کف افسوس دیگرست
نخلی که در شکوفه پیری ثمر نبست
۷صائب نشد عزیز به چشم جهانیان
تا آبروی خود به گره چون گهر نبست
۸