آهی که غم ز دل نبرد ناکشیدنی است
مرغی که نام بر نبود پر بریدنی است
۱چون باده صبوح به رگهای میکشان
هر کوچه ای که هست به عالم، دویدنی است
۲دندان نمودن است در رزق را کلید
پستان خشک دایه قسمت گزیدنی است
۳زان لعل آبدار که می می چکد ازو
سنگ و سفال میکده ما مکیدنی است
۴موج شراب، رخنه دل را رفوگرست
این رشته امید به سوزن کشیدنی است
۵دل در بقا مبند کز این باغ پر فریب
بی بال و پر چو قطره شبنم پریدنی است
۶نتوان چو موج سرسری از بحر می گذشت
چون درد می، به غور ته خم رسیدنی است
۷نقل و شراب، هر دو به هم جوش می زند
لعل تو هم مکیدنی و هم گزیدنی است
۸چپ می رود به راست روان طریق عشق
در گوش چرخ، حلقه آهی کشیدنی است
۹هر چند درس عشق ز تعلیم فارغ است
هر صبح یک دو نغمه ز صائب شنیدنی است
۱۰