رویی کز او دلی نگشاید ندیدنی است
حرفی که مغز نیست در او ناشنیدنی است
۱یک دیدن از برای ندیدن بود ضرور
هر چند روی مردم عالم ندیدنی است
۲ز ابنای روزگار، تغافل غنیمت است
یوسف به سیم قلب ز اخوان خریدنی است
۳نتوان به حق ز بال و پر جستجو رسید
کاین ره به پای قطع تعلق بریدنی است
۴تا در لحد شود گل بی خار بسترت
دامن ز خارزار علایق کشیدنی است
۵در گلشنی که نعل بهاران در آتش است
دامن ز هر چه هست، به جز خار، چیدنی است
۶چون کوه تا خزانه لعل و گهر شوی
در زیر تیغ، پای به دامن کشیدنی است
۷بگشای چاک سینه که بر منکران حشر
روشن شود که صبح قیامت دمیدنی است
۸دندان به دل فشار که آن نونهال را
بوییدنی است سیب ذقن، نه گزیدنی است
۹صائب ز حسن گل چمن آراست بی نصیب
از عندلیب وصف گلستان شنیدنی است
۱۰