بیمار عشق را به دوا احتیاج نیست
دل زنده را به آب بقا احتیاج نیست
۱از دستگیر، دست بریده است بی نیاز
از سر گذشته را به هما احتیاج نیست
۲اندیشه صواب و خطا فرع خواهش است
تدبیر در مقام رضا احتیاج نیست
۳شستم ز اختیار، به خون دست خویش را
دیگر مرا به دست دعا احتیاج نیست
۴صدق عزیمت است به منزل مرا دلیل
گوش مرا به بانگ درا احتیاج نیست
۵داغ جنون به افسر شاهی برابرست
دیوانه را به بال هما احتیاج نیست
۶از پوست بی نیاز بود هر که مغز یافت
حق جوی را به هر دو سرا احتیاج نیست
۷بال من است پای به دامن کشیده ام
سیر مرا به جنبش پا احتیاج نیست
۸ز اوضاع ناگوار بس است آنچه دیده ام
آیینه مرا به جلا احتیاج نیست
۹در تنگی دل است شکرخنده ها نهان
این غنچه را به باد صبا احتیاج نیست
۱۰افتاده است جذبه بحر کرم رسا
سیلاب را به راهنما احتیاج نیست
۱۱پوشیده است راه حق از چشم باطلان
بتخانه را به قبله نما احتیاج نیست
۱۲بی تربیت رسانده به معراج، خویش را
سرو ترا به نشو و نما احتیاج نیست
۱۳خورشید از سیاهی لشکر بود غنی
آن چهره را به زلف دو تا احتیاج نیست
۱۴سر بر نیاورم چو حباب از دل محیط
صائب مرا به کسب هوا احتیاج نیست
۱۵