می سنگ اگر زند به ایاغم شگفت نیست
گر بوی گل خورد به دماغم شگفت نیست
۱سودای زلف ریشه به مغزم دوانده است
خون مشک اگر شود به دماغم شگفت نیست
۲پروانه داغ گرمی هنگامه من است
دامن اگر زند به چراغم شگفت نیست
۳از کاوکاو ناخن الماس اگر جهد
برق از سیاه خانه داغم شگفت نیست
۴با عندلیب هم سبق ناله بوده ام
دلتنگ اگر ز صحبت زاغم شگفت نیست
۵صائب ز سوز سینه آتش فشان اگر
آتش چکد ز پنبه داغم شگفت نیست
۶