مجروح عشق را سر و برگ علاج نیست
این خون گرفته را به طبیب احتیاج نیست
۱برق از زمین سوخته نومید می رود
تاراج دیده را غم باج و خراج نیست
۲در وادیی که قطع امیدست چاره ساز
دردی که بی دوا نشد آن را علاج نیست
۳مجنون چه خون که در دل لیلی نمی کند
از خود رمیده را به وصال احتیاج نیست
۴راضی نمی شوند به گنج از دل خراب
در ملک عشق برده معمور باج نیست
۵بر تخت دار، شوکت منصور را ببین
کیفیت بلند کم از هیچ تاج نیست
۶این آن غزل که اهلی شیراز گفته است
آن را که عقل نیست به هیچ احتیاج نیست
۷