از فکر زلف یار رهایی امید نیست
سودای او شبی است که صبحش پدید نیست
۱باشد نصیب بی ثمران حسن عاقبت
شیرازه نبات به جز چوب بید نیست
۲در چشم عاشقی که زبان دان ناز شد
چین جبین یار، کم از ماه عید نیست
۳در سوختن بلند نشد دود این سپند
چون من کسی ز نشو و نما ناامید نیست
۴محرومیم ز دل ز غبار علایق است
از گرد کاروان رخ یوسف پدید نیست
۵صائب دلش سیاه ازین صبح کاذب است
هر چند موی نافه ز پیری سفید نیست
۶