دلهای غم ندیده پذیرای پند نیست
آنجا که درد نیست، سخن سودمند نیست
۱بسیار چاره هست که از درد بدترست
صد چشم بد، برابر دود سپند نیست
۲ما را به بخت شور خود ای دوست واگذار
بادام تلخ در خور آغوش قند نیست
۳نتوان گرفت دامن معنی به دست ناز
جز پیچ و تاب، صید سخن را کمند نیست
۴نگرفت پیش اشک مرا منع آستین
سیلاب را ملاحظه از کوچه بند نیست
۵لب بسته همچو غنچه تصویر زاده ایم
ما را خبر ز چاشنی نوشخند نیست
۶صد دل چو تار سبحه به یک رشته می کشد
کوتاهیی در آن مژه های بلند نیست
۷امروز عیسیی که به درد سخن رسد
صائب درین زمانه نادردمند نیست
۸