آفاق روشن و مه تابان پدید نیست
پر شور عالمی و نمکدان پدید نیست
۱از مهر تا به ذره و از قطره تا محیط
چون گوی در تردد و چوگان پدید نیست
۲در موج خیز گل چمن آرا نهان شده است
آب از هجوم سنبل و ریحان پدید نیست
۳پوشیده است سبزه بیگانه باغ را
جز بوی خوش اثر ز گلستان پدید نیست
۴هر برگ سبز، طوطی شیرین تکلمی است
گردی اگر چه از شکرستان پدید نیست
۵چندین هزار صید درین دشت پر فریب
در خاک و خون تپیده و پیکان پدید نیست
۶در جوش و ذره، چشمه خورشید گم شده است
از موج تشنه، چشمه حیوان پدید نیست
۷دل واله نظاره و دلدار در حجاب
آیینه محو و چهره جانان پدید نیست
۸از انتظار آب گهر خلق چون صدف
یکسر دهن گشاده و نیسان پدید نیست
۹مصر از هجوم مشتریان تنگ گشته است
هر چند جلوه مه کنعان پدید نیست
۱۰می خون و شمع آه جگرسوز و دل کباب
بزم نشاط چیده و مهمان پدید نیست
۱۱این جلوه گاه کیست که تا می کنی نگاه
چیزی بغیر دیده حیران پدید نیست
۱۲آورده است چشم جهان بین من غبار؟
یا از غبار خط رخ جانان پدید نیست
۱۳تا پا کشند بیجگران از طریق عشق
از کعبه غیر خار مغیلان پدید نیست
۱۴دل در میان داغ جگرسوز گم شده است
از جوش لعل، کوه بدخشان پدید نیست
۱۵بیرون بر از سپهر مرا، روشنی ببین
نور چراغ در ته دامان پدید نیست
۱۶بند خموشی از دهن من گرفته اند
در عالمی که هیچ زبان دان پدید نیست
۱۷صائب به شهرهای دگر رو مرا ببین
این سرمه در سواد صفاهان پدید نیست
۱۸