دلهای آرمیده به مطلب سوار نیست
رحم است بر کسی که دلش برقرار نیست
۱از دامن است شعله جواله بی نیاز
موقوف، شور من به نسیم بهار نیست
۲در دست اگر چه هست به ظاهر عنان مرا
چون طفل نوسوار مرا اختیار نیست
۳سیل گران رکاب رسد زودتر به بحر
بر دل مرا ز پیکر خاکی غبار نیست
۴خاری به راه جان سبکرو درین جهان
بالاتر از مساعدت روزگار نیست
۵اندیشه پنبه زده را نیست از کمان
حلاج را ملاحظه از چوب دار نیست
۶بیهوده همچو موج چرا دست و پا زنیم؟
دریای بیقراری ما را کنار نیست
۷نبود به تن علاقه ز دنیا گذشته را
سرو روان مقید این جویبار نیست
۸پروانه خودکشی نکند بر چراغ روز
عشاق را به چهره بی شرم کار نیست
۹غواص از یگانگی بحر غافل است
ورنه حباب بی گهر شاهوار نیست
۱۰طامع ز تشنگی به بزرگان برد پناه
غافل که هیچ چشمه درین کوهسار نیست
۱۱صائب بگو، که سوخته جانان عشق را
آب حیات جز سخن آبدار نیست
۱۲