بی عشق، آه در جگر روزگار نیست
بی درد، تاب در کمر روزگار نیست
۱حیرانیان روی عرقناک یار را
پروای بحر پر خطر روزگار نیست
۲عقل زبون، رعیت این بی مروت است
در ملک بیخودی خبر روزگار نیست
۳بی چشم زخم، روی به خون شسته من است
رویی که زخمی نظر روزگار نیست
۴در زیر پوست نیست جهان وجود را
خونی که رزق نیشتر روزگار نیست
۵خط مسلمی ز علایق گرفته ام
ما را دماغ دردسر روزگار نیست
۶از چشم مور حرص، شکر خواب برده است
شیرینیی که در شکر روزگار نیست
۷تا نبض آرمیدگی دل نجسته است
اندیشه ای ز شور و شر روزگار نیست
۸آب مروتی که جگر سینه چاک اوست
زحمت مکش که در گهر روزگار نیست
۹آزادگان به ملک جهان دل نبسته اند
این بیضه زیر بال و پر روزگار نیست
۱۰آن را که عشق لنگر حیرت به دست داد
پروای بحر پر خطر روزگار نیست
۱۱صائب به خاک راه مریز آبروی خویش
چون آب رحم در جگر روزگار نیست
۱۲