از بخت تیره اهل سخن را گزیر نیست
روی نگین ساده سیاهی پذیر نیست
۱بر هر چه آستین نفشانی رود ز دست
بر هر چه پشت پا نزنی دستگیر نیست
۲از سرکشی نگاه تو گر نیست دلپذیر
زلف تو در گرفتن دل شانه گیر نیست
۳آوازه خط تو جهانگیر گشته است
حرفی است این که خامه مو را صریر نیست
۴هر چند هست چینی فغفور خوش قماش
چون دلبر ختایی ما خوش خمیر نیست
۵در لفظ تیره معنی روشن کند ظهور
بی پشت، روی آینه صورت پذیر نیست
۶در چشم ما بزرگی دونان بود حقیر
هر چند ذره در نظر ما حقیر نیست
۷در آه اختیار ندارند بیدلان
بال شکسته مانع پرواز تیر نیست
۸افتادگی سریر و سرافکندگی است تاج
در ملک فقر حاجت تاج و سریر نیست
۹گردد سبک ز سنگ، دل نخل میوه دار
دیوانه را ز صحبت طفلان گزیر نیست
۱۰چشمم چو خامه باز به روی سخن شده است
رزقی مرا به جز سخن دلپذیر نیست
۱۱از راستان خدنگ بلا راست بگذرد
این تیر جز به چشم بدان جایگیر نیست
۱۲از خون شبنمی نگذشت آفتاب تو
ای چرخ در بساط تو یک چشم سیر نیست
۱۳سوزن چه پشت چشم که نازک نمی کند!
شکر خدا که سینه ما بخیه گیر نیست
۱۴از جسم ما برون نرود نقش لاغری
این نقش، بی ثبات چو نقش حصیر نیست
۱۵صائب کجاست آینه تا بر سیه دلان
روشن شود که طوطی ما را نظیر نیست
۱۶