عشق مرا به زینت ظاهر اساس نیست
پروانه را ز شمع، نظر بر لباس نیست
۱تیغ است ماه عید ز جان سیر گشته را
این خوشه را ملاحظه از زخم داس نیست
۲بالاتر از وصال شمارد خیال را
شکر خدا که دیده ما ناسپاس نیست
۳زیر زمین بود، به فلک گر برآمده است
در هر سری که همت گردون اساس نیست
۴تیغ دو دم ز سنگ فسان تیزتر شود
دیوانه را ز سنگ ملامت هراس نیست
۵اشک من و رقیب به یک رشته می کشد
صد حیف چشم شوخ تو گوهرشناس نیست
۶با قاتل است کار چو قربانیان مرا
از هیچ کس مرا نظر التماس نیست
۷در دل نهفته ایم سویدای بخت را
چون کعبه تیره بختی ما در لباس نیست
۸صائب مبند لب ز فغان های دلخراش
هر چند رحم در دل سنگین آس نیست
۹